جمعه ۰۸ اسفند ۰۴ | ۱۰:۳۵ ۳ بازديد
بودند «میپرستید»، حتماً در مقابل هیکل عظیمالجثه میراندا، آشپز اردوگاه که در کلبه فرمانروایی میکرد، سجده میکرد. هیچ دلیل معنوی باعث نشده بود که میراندا این اقامتگاه را انتخاب کند. او آنجا بود چون آنجا بود. و واقعاً آنجا بود. هیچ سفیدپوستی هرگز به بزرگی میراندا نبوده و نمیتواند باشد. برای تام، کمربند ململ که دور طلسم کمرش را گرفته بود، مانند خط استوا به نظر میرسید. فریس به تام گفت: «یه روزی که وقت کمی داشتی، یه سری به اطرافش بزن.» کلبه، مانند هتل، توسط میلههای آهنی که از لبه بامها زهک به صورت مورب امتداد یافته و محکم در صخرهها مهار شده بودند، محکم نگه داشته شده بود.
همین امنیت این تکیهگاههای کمکی، احساس ناامنی به انسان میداد که چنین وسایل عجیب و غریبی برای تضمین امنیت خانه ضروری باشد. وقتی رسیدند جادو و طلسمات هوا تقریباً تاریک شده بود و شام دیرهنگامی در اتاق نشیمن کوچک کلبه برایشان سرو شد. غذا خوردن در آنجا بسیار دنج بود. تام نمیتوانست با ناهماهنگی زندگی میراندا در کلبه کنار بیاید، او خیلی بزرگ بود و کلبه خیلی کوچک. به نظر میرسید که او در ساختمان بزرگ انبار مانندی که در همان نزدیکی بود، جای مناسبتری داشته باشد. مهماننوازی او سوران به اندازه شخصیتش بود و به تام اطلاع داد که هر چه میخواهد، خاله میراندی همان کسی است که باید ببیند.
حس مادرانگی فراوان او تمام اردوگاه را در بهترین دعانویس شهر بر میگرفت، و تنها عنصر طلسم آزاردهنده در شغل راحتش، اعتقاد ریشهدارش به جنزده بودن هتل قدیمی بود. او در پاسخ به پرسش تام فریاد زد: « بهشون گوش جادو و طلسمات دادی؟ » «ببین عزیزم، من تخمشون رو گذاشتم. من با چشم دعا خودم تخمشون رو گذاشتم؛ خدای من، بله. من تخمشون رو گذاشتم که برن.» او مدتها بود که برای گروه کارگران گرسنه در آشپزخانه هتل بزرگ شام سرو میکرد. رسم بود که دو یا چند طلسم نفر از آنها به کلبه میآمدند و دیگ پیشین بزرگ و سایر ظروف حاوی غذا را برای همه میآوردند.
اغلب، وقتی تام این دیگ دعا بخارآلود، پر از خورش یا آبگوشت را میدید که از میان فضای سرپوشیده و کثیف هتل حمل میشد، احساس میکرد که دوست دارد در میان آن گروه متفرقهای باشد که به شیوهای بدوی با هم غذا میخورند. آنها در سه یا چهار اتاق طبقه همکف جا میگرفتند و در ایوان پشتی یکی از بالها جمع میشدند تا گپ دعا بزنند و عصرها را با سیگار سپری نیکشهر کنند. آنها اینجا بودند که فریس، دعا با فانوسی در دست، بعد از طلسم نویس شام تام را برد تا هتل را به او نشان دهد و او را با کارگران آشنا کند.
فریس با لحنی صمیمانه و لحنی مهربان که تحسین تام از قبل را بیشتر میکرد، گفت: «پسرها، این تام اسلید است، از کمپ بزرگ بالای جاده کتسکیل آمده. کلی از این خرت و پرتهای نجاری بلد است و قرار است کار روی کلبه چوبی را شروع کند. امیدوارم بعضی از شما به او کمک بهترین دعانویس شهر جادو و طلسمات کنید.» صدایی با لحنی غنی و آهنگین گفت: «به شهر ما خوش آمدید.» انگار کلمات مثل روغنکاری شده جاری میشدند. فریس گفت: «اسلید، با آقای فیرگریوز آشنا شو.» جادو و طلسمات آقای فیرگریوز، همانطور که گرمسار تام تقریباً در نور نامنظم فانوس تشخیص میداد، شلوار خاکی، پیراهن فلانل آبی و کتی کوتاه پوشیده بود.
به سختی میتوان ترکیبی عجیبتر از این را تصور کرد، با این حال این کت، علیرغم لباسهای نامتجانسش، به صاحبش وقار و متانت خاصی میبخشید که با چهرهای متشخص، موهای موجدار و جذاب و دهانی گشاد و متحرک، تشدید میشد. او گفت: «به خانهی محقر ما، سه بار خوش آمدید.» او آنقدر مهماننواز به نظر میرسید دعا که تام از اینکه تصمیم گرفته بود جدا از این گروه بخوابد و شام بخورد، کمی احساس پشیمانی طلسم کرد. به نوعی، استقبال فراوان آقای فیرگریوز گویای روحیه دوستانه، بیپرده و آمادهی آن مکان بود. این باعث شد تام کمی احساس گناه کند.
تام فکر کرد هشت یا ده طلسم نویس مرد، بین بیست تا سی سال، روی ایوان لم داده بودند. فقط سه یا چهار نفر را تک تک به او معرفی کردند و فکر کرد که اینها خدمه هستند. یکی از آنها که جوان به نظر میرسید، هرچند کاملاً طاس بود، حدس زد که مخترعی باشد که ثروتش از طریق یک دعوی حقوقی به دست آمده است. حتی در نور کم هم تام میتوانست بهترین دعانویس شهر ببیند که دو یا سه نفر از آنها شخصیتهای نسبتاً مشکوکی بودند.
همین امنیت این تکیهگاههای کمکی، احساس ناامنی به انسان میداد که چنین وسایل عجیب و غریبی برای تضمین امنیت خانه ضروری باشد. وقتی رسیدند جادو و طلسمات هوا تقریباً تاریک شده بود و شام دیرهنگامی در اتاق نشیمن کوچک کلبه برایشان سرو شد. غذا خوردن در آنجا بسیار دنج بود. تام نمیتوانست با ناهماهنگی زندگی میراندا در کلبه کنار بیاید، او خیلی بزرگ بود و کلبه خیلی کوچک. به نظر میرسید که او در ساختمان بزرگ انبار مانندی که در همان نزدیکی بود، جای مناسبتری داشته باشد. مهماننوازی او سوران به اندازه شخصیتش بود و به تام اطلاع داد که هر چه میخواهد، خاله میراندی همان کسی است که باید ببیند.
حس مادرانگی فراوان او تمام اردوگاه را در بهترین دعانویس شهر بر میگرفت، و تنها عنصر طلسم آزاردهنده در شغل راحتش، اعتقاد ریشهدارش به جنزده بودن هتل قدیمی بود. او در پاسخ به پرسش تام فریاد زد: « بهشون گوش جادو و طلسمات دادی؟ » «ببین عزیزم، من تخمشون رو گذاشتم. من با چشم دعا خودم تخمشون رو گذاشتم؛ خدای من، بله. من تخمشون رو گذاشتم که برن.» او مدتها بود که برای گروه کارگران گرسنه در آشپزخانه هتل بزرگ شام سرو میکرد. رسم بود که دو یا چند طلسم نفر از آنها به کلبه میآمدند و دیگ پیشین بزرگ و سایر ظروف حاوی غذا را برای همه میآوردند.
اغلب، وقتی تام این دیگ دعا بخارآلود، پر از خورش یا آبگوشت را میدید که از میان فضای سرپوشیده و کثیف هتل حمل میشد، احساس میکرد که دوست دارد در میان آن گروه متفرقهای باشد که به شیوهای بدوی با هم غذا میخورند. آنها در سه یا چهار اتاق طبقه همکف جا میگرفتند و در ایوان پشتی یکی از بالها جمع میشدند تا گپ دعا بزنند و عصرها را با سیگار سپری نیکشهر کنند. آنها اینجا بودند که فریس، دعا با فانوسی در دست، بعد از طلسم نویس شام تام را برد تا هتل را به او نشان دهد و او را با کارگران آشنا کند.
فریس با لحنی صمیمانه و لحنی مهربان که تحسین تام از قبل را بیشتر میکرد، گفت: «پسرها، این تام اسلید است، از کمپ بزرگ بالای جاده کتسکیل آمده. کلی از این خرت و پرتهای نجاری بلد است و قرار است کار روی کلبه چوبی را شروع کند. امیدوارم بعضی از شما به او کمک بهترین دعانویس شهر جادو و طلسمات کنید.» صدایی با لحنی غنی و آهنگین گفت: «به شهر ما خوش آمدید.» انگار کلمات مثل روغنکاری شده جاری میشدند. فریس گفت: «اسلید، با آقای فیرگریوز آشنا شو.» جادو و طلسمات آقای فیرگریوز، همانطور که گرمسار تام تقریباً در نور نامنظم فانوس تشخیص میداد، شلوار خاکی، پیراهن فلانل آبی و کتی کوتاه پوشیده بود.
به سختی میتوان ترکیبی عجیبتر از این را تصور کرد، با این حال این کت، علیرغم لباسهای نامتجانسش، به صاحبش وقار و متانت خاصی میبخشید که با چهرهای متشخص، موهای موجدار و جذاب و دهانی گشاد و متحرک، تشدید میشد. او گفت: «به خانهی محقر ما، سه بار خوش آمدید.» او آنقدر مهماننواز به نظر میرسید دعا که تام از اینکه تصمیم گرفته بود جدا از این گروه بخوابد و شام بخورد، کمی احساس پشیمانی طلسم کرد. به نوعی، استقبال فراوان آقای فیرگریوز گویای روحیه دوستانه، بیپرده و آمادهی آن مکان بود. این باعث شد تام کمی احساس گناه کند.
تام فکر کرد هشت یا ده طلسم نویس مرد، بین بیست تا سی سال، روی ایوان لم داده بودند. فقط سه یا چهار نفر را تک تک به او معرفی کردند و فکر کرد که اینها خدمه هستند. یکی از آنها که جوان به نظر میرسید، هرچند کاملاً طاس بود، حدس زد که مخترعی باشد که ثروتش از طریق یک دعوی حقوقی به دست آمده است. حتی در نور کم هم تام میتوانست بهترین دعانویس شهر ببیند که دو یا سه نفر از آنها شخصیتهای نسبتاً مشکوکی بودند.
- ۰ ۰
- ۰ نظر
صدرا