جمعه ۰۸ اسفند ۰۴ | ۱۵:۲۷ ۲ بازديد
عصای سبزم به تو دستور میدهم وارد شوی.» از عصا بهترین دعانویس شهر جادویی چنان قدرتمند جاری شد که شاهزاده خانم بیچاره قدرت مقاومت در طلسم برابر آن را نداشت. با فریادی آرام از درد، تعظیم کرد و در تاریکی غار ناپدید شد. پری زمین تمام جادوی شیطانی خود را به کمک طلبید، دیوارهای غار را فرو ریخت و آنها را مهر و بهترین دعانویس شهر موم کرد. او گوش داد تا مطمئن شود هیچ صدایی نمیتواند از درون آن بیرون جادو و طلسمات بیاید. سپس چوبدستیاش را به جایش برگرداند و بر فراز دشت شاهرود متروک به پرواز درآمد. همانطور که میرفت،[95] جادو و طلسمات با خوشحالی زمزمه کرد: «آه! چه کار خوبی.
حالا با اطمینان جادو و طلسمات میدانم که هیچ چیز خوبی نصیب پرنسس وایت فلیم نمیشود.» دعا [96] فصل هفتم درست زمانی که پرنسس شعله سفید به همراه پری زمین از آنجا رفته بود، شاهزاده رادیانس به باغ بازگشت. او از اینکه دیگر شاهزاده خانم آنجا نبود، بسیار شگفتزده شد. با این حال، دعا با این باور که او رفته است، برای لحظهای زیر درخت لار سرخ آتشین نشست و منتظر بازگشت او شد. لحظات زیادی گذشت و او نیامد و سرانجام شاهزاده برخاست تا[97] در باغ به دنبالش گشت و در حالی که میرفت، آرام صدا زد: «شاهزاده خانم، شاهزاده خانم شعله سفید عزیز، کجایی؟» اما هیچکس در سکوت بهترین دعانویس شهر به او پاسخی نداد، و دوباره فریاد زد: «شعله سفید، شعله سفید عزیز - منم، شاهزاده درخشندگی.
پاسخ بده - آه، به من پاسخ بده!» با این حال، او در میان فضاهای سرسبز باغ، او را جستجو میکرد و بیهوده او را صدا میزد. به زودی به خیابانی عریض رسید و با ورود به آن، خود طلسم نویس را در مقابل کاخی بزرگ و درخشان یافت. این کاخ زغالهای سوزان بود و از میان درها و پنجرههای باز آن، میتوانست پریهای آتش را ببیند که برای انجام وظایف محوله خود استهبان به این طلسم نویس سو و آن سو میرفتند. به امید اینکه در اینجا بتواند بفهمد کجا میتوان شاهزاده خانم را پیدا کرد، از پلهها به سمت در روشن بالا رفت و طلسم نویس ماموریت خود را به پری که از آن محافظت میکرد، گفت.
پری آتش پاسخ داد: «در این کاخ، شاهزاده خانم زندگی میکند. او دختر پادشاه شعله سرخ است.» شاهزاده رادیانس دستور داد: «پس مرا نزد اعلیحضرت ببرید، زیرا میخواهم با ایشان صحبت کنم.» بنابراین او را دعا بدون معطلی به حضور پادشاه شعله سرخ آوردند. پادشاه در تالار بزرگ کاخ نشسته بود. آن موقع از عصر بود که طبق معمول شاهزاده خانم با او همراه میشد، اما او هنوز نیامده بود و پادشاه کمکم داشت از خود میپرسید که چرا او معطل جادو و طلسمات مانده است. وقتی شاهزاده رادیانس، به راهنمایی آباده پری آتش، به حضور سلطنتی راه یافت، پادشاه از او استقبال گرمی کرد.
او با شور و شوق فراوان فهمید که چگونه شاهزاده در باغ پرنسس شعله سفید، صدایش را شنیده و عاشقش شده، چگونه برای گرفتن حجاب عرفانی از آن خردمند رفته و ... در جایی که بیشماری از کسانی که قبل از او به آنجا آمده جادو و طلسمات بودند شکست خورده بودند، موفق شد. با این حال، پادشاه وقتی فهمید که شاهزاده رادیانس بهترین دعانویس شهر به باغ بازگشته و شاهزاده خانم را ندیده است، بسیار شگفتزده شد. او گفت: «دختر من نباید قولش را زیر پا بگذارد، مخصوصاً اگر در چنین لحظه مهمی باشد. حتی نمیتوانم حدس بزنم که چرا این کار را کرده، اما فوراً او را احضار میکنم و خودش حرفش را دعا خواهد زد.» بلافاصله پیکی برای احضار شاهزاده داراب خانم اعزام شد.
او مدتی غایب بود، اما سرانجام بازگشت و گفت طلسم که در هیچ کجای قصر نتوانسته او را پیدا کند. سپس پادشاه به دنبال دود خاکستری فرستاد، زیرا هیچ کس به خوبی او نمیدانست معشوقه جوانش را کجا میتوان پیدا کرد. با این حال، اگرچه دود خاکستری... بهترین دعانویس شهر با وجود اینکه به بالای بلندترین برج قصر رفت و با نگرانی به هر سو نگاه کرد، اما طلسم نتوانست ذرهای از آن شعله سفید خالص که روح شاهزاده خانم بود را ببیند و آهنگ صدای محبوبش را بشنود، جستجویی بسیار دقیق در هر گوشه و کنار قصر انجام طلسم داد. وقتی او نزد اربابش بازگشت تا بگوید که جستجوی او نیز بینتیجه بوده است، پادشاه بسیار نگران شد.
او دستور داد: «بگذارید محوطه کاخ یک بار دیگر جستجو شود. هیچ نقطهای نادیده گرفته نشود. تا زمانی که دخترم پیدا نشده، هیچکس آرام نگیرد.» پریهای آتش با نگرانی تمام برای جستجوی او رهسپار شدند.
حالا با اطمینان جادو و طلسمات میدانم که هیچ چیز خوبی نصیب پرنسس وایت فلیم نمیشود.» دعا [96] فصل هفتم درست زمانی که پرنسس شعله سفید به همراه پری زمین از آنجا رفته بود، شاهزاده رادیانس به باغ بازگشت. او از اینکه دیگر شاهزاده خانم آنجا نبود، بسیار شگفتزده شد. با این حال، دعا با این باور که او رفته است، برای لحظهای زیر درخت لار سرخ آتشین نشست و منتظر بازگشت او شد. لحظات زیادی گذشت و او نیامد و سرانجام شاهزاده برخاست تا[97] در باغ به دنبالش گشت و در حالی که میرفت، آرام صدا زد: «شاهزاده خانم، شاهزاده خانم شعله سفید عزیز، کجایی؟» اما هیچکس در سکوت بهترین دعانویس شهر به او پاسخی نداد، و دوباره فریاد زد: «شعله سفید، شعله سفید عزیز - منم، شاهزاده درخشندگی.
پاسخ بده - آه، به من پاسخ بده!» با این حال، او در میان فضاهای سرسبز باغ، او را جستجو میکرد و بیهوده او را صدا میزد. به زودی به خیابانی عریض رسید و با ورود به آن، خود طلسم نویس را در مقابل کاخی بزرگ و درخشان یافت. این کاخ زغالهای سوزان بود و از میان درها و پنجرههای باز آن، میتوانست پریهای آتش را ببیند که برای انجام وظایف محوله خود استهبان به این طلسم نویس سو و آن سو میرفتند. به امید اینکه در اینجا بتواند بفهمد کجا میتوان شاهزاده خانم را پیدا کرد، از پلهها به سمت در روشن بالا رفت و طلسم نویس ماموریت خود را به پری که از آن محافظت میکرد، گفت.
پری آتش پاسخ داد: «در این کاخ، شاهزاده خانم زندگی میکند. او دختر پادشاه شعله سرخ است.» شاهزاده رادیانس دستور داد: «پس مرا نزد اعلیحضرت ببرید، زیرا میخواهم با ایشان صحبت کنم.» بنابراین او را دعا بدون معطلی به حضور پادشاه شعله سرخ آوردند. پادشاه در تالار بزرگ کاخ نشسته بود. آن موقع از عصر بود که طبق معمول شاهزاده خانم با او همراه میشد، اما او هنوز نیامده بود و پادشاه کمکم داشت از خود میپرسید که چرا او معطل جادو و طلسمات مانده است. وقتی شاهزاده رادیانس، به راهنمایی آباده پری آتش، به حضور سلطنتی راه یافت، پادشاه از او استقبال گرمی کرد.
او با شور و شوق فراوان فهمید که چگونه شاهزاده در باغ پرنسس شعله سفید، صدایش را شنیده و عاشقش شده، چگونه برای گرفتن حجاب عرفانی از آن خردمند رفته و ... در جایی که بیشماری از کسانی که قبل از او به آنجا آمده جادو و طلسمات بودند شکست خورده بودند، موفق شد. با این حال، پادشاه وقتی فهمید که شاهزاده رادیانس بهترین دعانویس شهر به باغ بازگشته و شاهزاده خانم را ندیده است، بسیار شگفتزده شد. او گفت: «دختر من نباید قولش را زیر پا بگذارد، مخصوصاً اگر در چنین لحظه مهمی باشد. حتی نمیتوانم حدس بزنم که چرا این کار را کرده، اما فوراً او را احضار میکنم و خودش حرفش را دعا خواهد زد.» بلافاصله پیکی برای احضار شاهزاده داراب خانم اعزام شد.
او مدتی غایب بود، اما سرانجام بازگشت و گفت طلسم که در هیچ کجای قصر نتوانسته او را پیدا کند. سپس پادشاه به دنبال دود خاکستری فرستاد، زیرا هیچ کس به خوبی او نمیدانست معشوقه جوانش را کجا میتوان پیدا کرد. با این حال، اگرچه دود خاکستری... بهترین دعانویس شهر با وجود اینکه به بالای بلندترین برج قصر رفت و با نگرانی به هر سو نگاه کرد، اما طلسم نتوانست ذرهای از آن شعله سفید خالص که روح شاهزاده خانم بود را ببیند و آهنگ صدای محبوبش را بشنود، جستجویی بسیار دقیق در هر گوشه و کنار قصر انجام طلسم داد. وقتی او نزد اربابش بازگشت تا بگوید که جستجوی او نیز بینتیجه بوده است، پادشاه بسیار نگران شد.
او دستور داد: «بگذارید محوطه کاخ یک بار دیگر جستجو شود. هیچ نقطهای نادیده گرفته نشود. تا زمانی که دخترم پیدا نشده، هیچکس آرام نگیرد.» پریهای آتش با نگرانی تمام برای جستجوی او رهسپار شدند.
- ۰ ۰
- ۰ نظر
صدرا