چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ | ۱۳:۱۰ ۶ بازديد
روشن کرد. و او و عمو جب در حالی که شب به آرامی پیش میرفت، کنار آن نشستند و این آتش، همانطور که فقط یک آتش اردوگاه جادو میکند، خاطرات خوشی را دعا در تام زنده کرد و اعصاب آشفتهاش را آرام کرد و او را شاد ساخت. گفت: «تا حدود یک ماه دیگر صد نفر دور طلسم نویس یکی مثل این مینشینند.» عمو جب اظهار داشت: «و آن بچه پیوی سعی خواهد کرد در برابر مزخرفات روای از خودش دفاع کند.» «من قرار نیست بمانم تا دستیار کمپ باشم.»۹۰تام گفت: «این فصل سرمربی هستم. دارم تهران برمیگردم سر کار. الان طلسم دارم تعطیلاتم را میگذرانم.
یه جورایی دوست دارم با تو تنها باشم.» عمو جب پرسید: «اون سوراخهای گلوله چیه؟ تو توی یکیشون گیر افتادی، ها؟» و سپس، برای اولین بار بهترین دعانویس شهر از زمانی که تام از فرانسه برگشته بود، تحت تأثیر قرار گرفت و ماجرایی دعا را که هرگز برای پیشاهنگان تعریف نکرده بود و همیشه با اضطراب و وحشت از آن یاد میکرد، تعریف کرد. شاید آتش خراسان رضوی اردوگاه و دوستی آرام عمو جب او را به آرامش جادو و طلسمات رساند و او را به یاد خاطرات گذشته انداخت. شاید نامهی بارنارد بود. «اینطوری شد که دچار شوک انفجاری شدم.» تکرار کرد. «وقتی دچار شوک انفجاری میشوی، جای زخمت مشخص نیست.
جایی به اسم ورون در فرانسه هست. یک خلبان آلمانی نزدیک آنجا سقوط کرد. هوا تقریباً تاریک بود و باران میبارید، اما به هر حال میتوانستم افتادنش را ببینم. جادو و طلسمات میتوانستم افتادنش را در تاریکی خراسان شمالی ببینم. داشتم برای کمک به اردوگاه برمیگشتم. مجبور شدم از یک مرداب عبور کنم تا به جایی که او افتاده بود برسم. طلسم نویس فکر میکردم غرق میشوم، اما نشدم.»۹۱ «وقتی به آنجا رسیدم، دیدم دستگاهش کاملاً متلاشی شده و خودش هم با سیمها قاطی جادو و طلسمات شده و مرده است. میخواستم اگر این اتفاق نیفتاده بود، کمکهای اولیه را به او برسانم. اما به هر حال، او مرده بود.
بنابراین او را جستجو کردم و کلی کاغذ داشت. بعضی از آنها نقشه بودند. میدانستم که بردن آنها به انبارها فایدهای ندارد، چون سیمها به خاطر باران همه قطع شده بودند. بنابراین از میان باتلاقها شروع کردم تا به جادهی ریمز برسم. آن باتلاقها از باتلاقهای طلسم نویس اینجا بدترند. بعضی وقتها مجبور میشدم شنا کنم. فکر کنم دو ساعت طول کشید. به هر خوزستان حال، اگر مجبور باشی کاری انجام بدهی، میتوانی این کار را بکنی.» «وقتی به جاده رسیدم، کار آسان بود. میدانستم که آن جاده به ریمز میرود، چون وقتی در سرویس موتورسیکلت بودم، همه جادهها را میشناختم. خیلی زود به جایی رسیدم که جادهای از وسط آن میگذشت و چند بهترین دعانویس شهر سرباز از آن جاده میآمدند.
بیحرکت ماندم و گذاشتم رد شوند و من را ندیدند. بهترین دعانویس شهر میدانستم که تعداد بیشتری در راه هستند و صدای تانکها را هم بهترین دعانویس شهر میشنیدم. شاید طلسم از حملهای برمیگشتند.۹۲ «ناگهان همه جا روشن شد و من یک نفر را درست نزدیک خودم دیدم بهترین دعانویس شهر و بعد صدایی آمد که باعث شد گوشهایم زنگ بزند و خاک به صورتم پاشید و صدای فریاد آن شخص را شنیدم. به محض اینکه چند طلسم نویس قدم دیگر برداشتم، طلسم نویس تلو تلو خوردم و در جایی داغ افتادم - زمین داغ زنجان بود، درست مثل تنور. آنجا یک سوراخ جدید در پوستهام بود. «من فقط آنجا دراز کشیده بودم و جادو و طلسمات دستم درد میکرد و گوشهایم وزوز میکرد و یک جور درد عجیب پشت گردنم داشتم.
شوک انفجاری اینطور شروع میشود. شنیدم که آن مرد گفت: «حالت خوبه؟» نمیتوانستم حرف بزنم چون گلویم میلرزید، انگار. اما میتوانستم حس کنم که آستینم خیس شده و دستم تیر میکشد. شنیدم که گفت: «حتماً طلسم حسابی دست به سینه شدهایم.» چون میدانید بچهها وقتی گرگم به هوا بازی میکنند، چطور انگشتهایشان را به هم گره میزنند تا کسی نتواند آنها را گول بزند؟ طرز بیانش در این نامه درست مثل حرفهای خودش است. فکر کنم آن مرد بیخیال و بیخیال است. «یه تیکه از صدف اونجا بود و داغ و سرخ شده بود که همونجا دستمو دید.»۹۳زخمی شده بود و با پیراهنش آن را پانسمان کرد.
نشان دیدهبانیام را که به تن داشتم دید و اسمم را پرسید. این تمام چیزی است که درباره من میداند. خیلی زود چیزی که سر و صدای زیادی ایجاد میکرد، درست روی سوراخ حرکت کرد و حدس میزنم آنجا گیر کرد. او گفت که حتماً یک تانک است که آنجا گیر کرده است. خیلی زود به سختی میتوانستم نفس بکشم،
یه جورایی دوست دارم با تو تنها باشم.» عمو جب پرسید: «اون سوراخهای گلوله چیه؟ تو توی یکیشون گیر افتادی، ها؟» و سپس، برای اولین بار بهترین دعانویس شهر از زمانی که تام از فرانسه برگشته بود، تحت تأثیر قرار گرفت و ماجرایی دعا را که هرگز برای پیشاهنگان تعریف نکرده بود و همیشه با اضطراب و وحشت از آن یاد میکرد، تعریف کرد. شاید آتش خراسان رضوی اردوگاه و دوستی آرام عمو جب او را به آرامش جادو و طلسمات رساند و او را به یاد خاطرات گذشته انداخت. شاید نامهی بارنارد بود. «اینطوری شد که دچار شوک انفجاری شدم.» تکرار کرد. «وقتی دچار شوک انفجاری میشوی، جای زخمت مشخص نیست.
جایی به اسم ورون در فرانسه هست. یک خلبان آلمانی نزدیک آنجا سقوط کرد. هوا تقریباً تاریک بود و باران میبارید، اما به هر حال میتوانستم افتادنش را ببینم. جادو و طلسمات میتوانستم افتادنش را در تاریکی خراسان شمالی ببینم. داشتم برای کمک به اردوگاه برمیگشتم. مجبور شدم از یک مرداب عبور کنم تا به جایی که او افتاده بود برسم. طلسم نویس فکر میکردم غرق میشوم، اما نشدم.»۹۱ «وقتی به آنجا رسیدم، دیدم دستگاهش کاملاً متلاشی شده و خودش هم با سیمها قاطی جادو و طلسمات شده و مرده است. میخواستم اگر این اتفاق نیفتاده بود، کمکهای اولیه را به او برسانم. اما به هر حال، او مرده بود.
بنابراین او را جستجو کردم و کلی کاغذ داشت. بعضی از آنها نقشه بودند. میدانستم که بردن آنها به انبارها فایدهای ندارد، چون سیمها به خاطر باران همه قطع شده بودند. بنابراین از میان باتلاقها شروع کردم تا به جادهی ریمز برسم. آن باتلاقها از باتلاقهای طلسم نویس اینجا بدترند. بعضی وقتها مجبور میشدم شنا کنم. فکر کنم دو ساعت طول کشید. به هر خوزستان حال، اگر مجبور باشی کاری انجام بدهی، میتوانی این کار را بکنی.» «وقتی به جاده رسیدم، کار آسان بود. میدانستم که آن جاده به ریمز میرود، چون وقتی در سرویس موتورسیکلت بودم، همه جادهها را میشناختم. خیلی زود به جایی رسیدم که جادهای از وسط آن میگذشت و چند بهترین دعانویس شهر سرباز از آن جاده میآمدند.
بیحرکت ماندم و گذاشتم رد شوند و من را ندیدند. بهترین دعانویس شهر میدانستم که تعداد بیشتری در راه هستند و صدای تانکها را هم بهترین دعانویس شهر میشنیدم. شاید طلسم از حملهای برمیگشتند.۹۲ «ناگهان همه جا روشن شد و من یک نفر را درست نزدیک خودم دیدم بهترین دعانویس شهر و بعد صدایی آمد که باعث شد گوشهایم زنگ بزند و خاک به صورتم پاشید و صدای فریاد آن شخص را شنیدم. به محض اینکه چند طلسم نویس قدم دیگر برداشتم، طلسم نویس تلو تلو خوردم و در جایی داغ افتادم - زمین داغ زنجان بود، درست مثل تنور. آنجا یک سوراخ جدید در پوستهام بود. «من فقط آنجا دراز کشیده بودم و جادو و طلسمات دستم درد میکرد و گوشهایم وزوز میکرد و یک جور درد عجیب پشت گردنم داشتم.
شوک انفجاری اینطور شروع میشود. شنیدم که آن مرد گفت: «حالت خوبه؟» نمیتوانستم حرف بزنم چون گلویم میلرزید، انگار. اما میتوانستم حس کنم که آستینم خیس شده و دستم تیر میکشد. شنیدم که گفت: «حتماً طلسم حسابی دست به سینه شدهایم.» چون میدانید بچهها وقتی گرگم به هوا بازی میکنند، چطور انگشتهایشان را به هم گره میزنند تا کسی نتواند آنها را گول بزند؟ طرز بیانش در این نامه درست مثل حرفهای خودش است. فکر کنم آن مرد بیخیال و بیخیال است. «یه تیکه از صدف اونجا بود و داغ و سرخ شده بود که همونجا دستمو دید.»۹۳زخمی شده بود و با پیراهنش آن را پانسمان کرد.
نشان دیدهبانیام را که به تن داشتم دید و اسمم را پرسید. این تمام چیزی است که درباره من میداند. خیلی زود چیزی که سر و صدای زیادی ایجاد میکرد، درست روی سوراخ حرکت کرد و حدس میزنم آنجا گیر کرد. او گفت که حتماً یک تانک است که آنجا گیر کرده است. خیلی زود به سختی میتوانستم نفس بکشم،
- ۰ ۰
- ۰ نظر
صدرا