دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ | ۱۰:۵۳ ۴ بازديد
که باید از آن متنفر باشد، متنفر شود؛ هر آنچه که باید دوست داشته باشد، گرامی داشته شود. او مشتاق بود و سعی بهترین دعانویس شهر میکرد باور کند که وارد سرزمین آفتاب ابدی شده است که توسط کشیش و دوستش به او وعده داده شده بود. او امیدوار بود، و واقعاً انتظار داشت، که از این پس در آنجا، فراتر از دسترس ابرها، طوفانها و گردبادها، ساکن شود. اما همه میدانند که هیچ دلیل موجهی برای انتظار او از چنین هوای مطبوع مداوم، همیشگی و بیوقفه در آسمان طوفانی سابقش وجود نداشت. دماوند پس این سوال به ذهن خطور میکند که چرا باید چنین وعدهای به او داده میشد و چرا او را به امید و انتظار آن وا میداشتند؟ ببینید از این طلسم نویس تشویق بیش از حد سخاوتمندانه به یک روح
مضطرب چه حاصل شد. برای چند روز، در حالی که شور و شوق تازه شکل گرفتهی «داد» به اوج خود رسیده بود، او بهترین دعانویس شهر در نور متبرک زندگی میکرد. زیرا این نور متبرک است و با گرمایی الهی به روحهایی که پذیرای آن هستند، میتابید. با این حال، واقعیت این است که ابرها و طوفانها - اما نیازی نیست که بیشتر به این شکل بپردازم؛ همه شما از طلسم نویس آن مطلع هستید. بنابراین، تقریباً قبل از اینکه مرد جوان متوجه شود، زیر ابر قرار گرفت. ماجرا به طلسم این شکل اتفاق افتاد: هفتههای زیادی نسیم شهر بود که آزادانه مشروب میخورد و سیگار میکشید و تنباکو را به شدت میجوید.
اولین دعا کاری که پس از تغییر مذهب امیدوارکنندهاش انجام داد، ترک یکباره همه این محرکها بود. شور و طلسم شوق شدید مذهبیاش چند روزی او را طلسم سرپا نگه داشت، اما در پایان آن مدت، اشتهای قویاش با هم جور در میآمد. به سختی میتوانست بخوابد، طلسم نویس آنقدر گرسنه بود که به جویدن، سیگار کشیدن یا نوشیدن مشروب نیاز داشت! اینها نقاط ضعفی بودند که او را به جستجوی کمک از طریق تسلیهای مذهبی سوق داده بودند. به او وعده این کمک داده شده بود، و آن هم به هیچ وجه مبهم. حتی ری از منبر به او گفته شده بود که اگر دعا به خداوند توکل کند، همه این وسوسهها از او دور خواهند شد.
او این کار را به بهترین شکل ممکن انجام داده بود. حداقل تلاش صادقانهای در این جهت انجام داده بود. لبهایش برای مشروب خشک شده بود و زبانش دعا با اشتیاق به یک جرعه کوچک از تنباکوی طلسم نویس مرغوب به سقف دهانش چسبیده بود. و بدین ترتیب ابرها آسمان «داد» را فرا گرفتند - ابرهای شک و بیاعتمادی، که از اعماق هولناکشان آذرخشهایی میجهند که همچون مرگ میدرخشند! او قبل از هر چیز به صداقت مردانی که به او وعدههایی بیش از آنچه که خود در اختیار داشت، داده بودند، شک کرد. ما همیشه با ورامین شک کردن به یک همنوع شروع میکنیم.
با پیشرفت این روند، در نهایت به شک کردن به خدا منجر میشود. اما این مردان قصد داشتند صادق باشند - شکی جادو و طلسمات در این نیست. آنها به گناهکار جوان از چیزی گفته بودند که معتقد بودند به او کمک میکند. البته میدانستند که او پس از مدتی با عادات قدیمی خود مشکل خواهد داشت. شاید امیدوار بودند که او به نحوی بر آنها غلبه کند. شاید دعا زیاد در مورد آن فکر نکرده بودند. در هر دو صورت، چیزی نگفتند. بیمار رنج میبرد. آنها به او دارویی دادند که سریعترین تسکین را برایش فراهم میکرد، بدون توجه به ماندگاری قرچک درمان ظاهری.
چه مقدار از این نوع درمانها در طول اعصار انجام شده است. در گورهایتان بایستید، ای لشکر مردگانی که اینگونه با آنها برخورد شدهاید، و با جمجمههای خندانتان به نشانهی طلسم «بله» سر تکان دهید! ابرها غلیظتر شدند. «داد» نزد دوستان تازه تشکیلشدهاش رفت و رک و پوستکنده از وضعیتش برایشان گفت. کشیش به او توصیه کرد که بیشتر تنها باشد و در دعا. مرد جوان به او گفت که نیازی به رنج کشیدن از چنین امیال و هوسهایی نیست، زیرا خود او - همان مرد جوان مذکور - میتواند به راحتی از چنین اعمال شیطانی دوری کند، و اگر او میتوانست، «داد» هم میتوانست.
قطعاً! «داد» به توصیهی کشیش عمل کرد و به خانه رفت و خود را طلسم در اتاقش تنها حبس کرد تا دعا کند. او طلسم نویس تلاش کرد، اما به نظر میرسید کلمات از سرش جادو و طلسمات بالاتر نمیروند. آیا تا به حال فکر کردهاید که دعا استاد وقتی تنها بود، شدیدترین وسوسهاش را دریافت میکرد.
مضطرب چه حاصل شد. برای چند روز، در حالی که شور و شوق تازه شکل گرفتهی «داد» به اوج خود رسیده بود، او بهترین دعانویس شهر در نور متبرک زندگی میکرد. زیرا این نور متبرک است و با گرمایی الهی به روحهایی که پذیرای آن هستند، میتابید. با این حال، واقعیت این است که ابرها و طوفانها - اما نیازی نیست که بیشتر به این شکل بپردازم؛ همه شما از طلسم نویس آن مطلع هستید. بنابراین، تقریباً قبل از اینکه مرد جوان متوجه شود، زیر ابر قرار گرفت. ماجرا به طلسم این شکل اتفاق افتاد: هفتههای زیادی نسیم شهر بود که آزادانه مشروب میخورد و سیگار میکشید و تنباکو را به شدت میجوید.
اولین دعا کاری که پس از تغییر مذهب امیدوارکنندهاش انجام داد، ترک یکباره همه این محرکها بود. شور و طلسم شوق شدید مذهبیاش چند روزی او را طلسم سرپا نگه داشت، اما در پایان آن مدت، اشتهای قویاش با هم جور در میآمد. به سختی میتوانست بخوابد، طلسم نویس آنقدر گرسنه بود که به جویدن، سیگار کشیدن یا نوشیدن مشروب نیاز داشت! اینها نقاط ضعفی بودند که او را به جستجوی کمک از طریق تسلیهای مذهبی سوق داده بودند. به او وعده این کمک داده شده بود، و آن هم به هیچ وجه مبهم. حتی ری از منبر به او گفته شده بود که اگر دعا به خداوند توکل کند، همه این وسوسهها از او دور خواهند شد.
او این کار را به بهترین شکل ممکن انجام داده بود. حداقل تلاش صادقانهای در این جهت انجام داده بود. لبهایش برای مشروب خشک شده بود و زبانش دعا با اشتیاق به یک جرعه کوچک از تنباکوی طلسم نویس مرغوب به سقف دهانش چسبیده بود. و بدین ترتیب ابرها آسمان «داد» را فرا گرفتند - ابرهای شک و بیاعتمادی، که از اعماق هولناکشان آذرخشهایی میجهند که همچون مرگ میدرخشند! او قبل از هر چیز به صداقت مردانی که به او وعدههایی بیش از آنچه که خود در اختیار داشت، داده بودند، شک کرد. ما همیشه با ورامین شک کردن به یک همنوع شروع میکنیم.
با پیشرفت این روند، در نهایت به شک کردن به خدا منجر میشود. اما این مردان قصد داشتند صادق باشند - شکی جادو و طلسمات در این نیست. آنها به گناهکار جوان از چیزی گفته بودند که معتقد بودند به او کمک میکند. البته میدانستند که او پس از مدتی با عادات قدیمی خود مشکل خواهد داشت. شاید امیدوار بودند که او به نحوی بر آنها غلبه کند. شاید دعا زیاد در مورد آن فکر نکرده بودند. در هر دو صورت، چیزی نگفتند. بیمار رنج میبرد. آنها به او دارویی دادند که سریعترین تسکین را برایش فراهم میکرد، بدون توجه به ماندگاری قرچک درمان ظاهری.
چه مقدار از این نوع درمانها در طول اعصار انجام شده است. در گورهایتان بایستید، ای لشکر مردگانی که اینگونه با آنها برخورد شدهاید، و با جمجمههای خندانتان به نشانهی طلسم «بله» سر تکان دهید! ابرها غلیظتر شدند. «داد» نزد دوستان تازه تشکیلشدهاش رفت و رک و پوستکنده از وضعیتش برایشان گفت. کشیش به او توصیه کرد که بیشتر تنها باشد و در دعا. مرد جوان به او گفت که نیازی به رنج کشیدن از چنین امیال و هوسهایی نیست، زیرا خود او - همان مرد جوان مذکور - میتواند به راحتی از چنین اعمال شیطانی دوری کند، و اگر او میتوانست، «داد» هم میتوانست.
قطعاً! «داد» به توصیهی کشیش عمل کرد و به خانه رفت و خود را طلسم در اتاقش تنها حبس کرد تا دعا کند. او طلسم نویس تلاش کرد، اما به نظر میرسید کلمات از سرش جادو و طلسمات بالاتر نمیروند. آیا تا به حال فکر کردهاید که دعا استاد وقتی تنها بود، شدیدترین وسوسهاش را دریافت میکرد.
- ۰ ۰
- ۰ نظر
صدرا