دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ | ۱۵:۲۳ ۵ بازديد
دستش گرفته است؛ نگهداری از آن باعث اضطراب زیادی در او شده بود. همانطور که با آسودگی در جادهی آرام روستایی رانندگی میکرد، به نظر میرسید که عزت نفسش بالا رفته است. احساس مهم بودن و سرخوشی میکرد. آگاهی از کار مهربانی که انجام میداد، او را به وجد آورده بود. اواسط تابستان بود، هرچند تاریخچهی رسوایی ویلفرد در اردوگاه این حس را در او ایجاد کرده بود که تابستان جادو و طلسمات تقریباً جادو و طلسمات تمام شده است. اما به نظر نمیرسید پرندگان چنین فکری کنند، زیرا با ملودی غنی در هیدج میان شاخ و برگ انبوه آواز میخواندند و گهگاه خرگوشی خاکستری در جاده میایستاد، گوشهایش را کج میکرد و با عجله به درون بیشه میرفت.
اسب تنبل با گامهای معمول او به آرامی میدوید، درشکه قدیمی جیرجیر میکرد و صدای یکنواخت اسب و کالسکه انگار بخشی از سرود آرامشبخش طبیعت در آن صبح خوابآلود تابستانی بود. خیلی زود صدای بوق بم و آهنگینی به گوش رسید و یک ماشین تورینگ قرمز بزرگ، با تزئینات نیکلی درخشان، از یک پیچ بهترین دعانویس شهر گذشت. رانندهای آن را قیدار میراند و در آن مردی مسن و متشخص، یک خانم و یک دختر جوان با موهای طلایی فراوان نشسته بودند. ماشین پلاک جرسی داشت. آنها حتماً صبح زود راه افتاده بودند یا با سرعت زیادی رانندگی کرده بودند که اینقدر زود به صحنه جشن مسابقه بزرگ رسیده بودند.
دختر که حال و هوای روز را داشت و ویلفرد را یک پسر روستایی میدانست، جادو و طلسمات برایش دست تکان طلسم نویس داد و پیشاهنگ بهترین دعانویس شهر بیآبرو کلاهش را هنگام عبور ماشینهای نامرتب خرمدره از سر برداشت. در تریویل، پاپ وینترز پیر منتظر بود و نگرانی آشکار او جادو و طلسمات از رسیدن دوست جوانش، خوشایند ویلفرد نبود. ویلفرد خندید: «فکر میکنی من نمیآم؟» پاپ گفت: طلسم نویس «هیچوقت نمیشود از این جادو و طلسمات بچهها چیزی فهمید.» ویلفرد، پاپ وینترز را با ماشین به کینگستون میبرد. در طلسم بیمارستان بزرگ کینگستون، پزشکان در حال معاینه متقاضیان افزایش حقوق بازنشستگی بودند و شوخطبعی ویلفرد طلسم نویس با ارائه بیماریها به عنوان مدرک تحصیلی، تحت تأثیر قرار گرفت.
این یادآوری شیوا و رقتانگیزی بود از اینکه چگونه پیشکسوتان حمیدیه قدیمی در حال مرگ هستند. برخی از آنها، فلج و ناتوان، بدون همراه، لنگان لنگان به آنجا آمده بودند. ویلفرد از کاری که انجام داده بود خوشحال و مفتخر بود. این یک تغییر خوب بود که واقعاً ارزشش را داشت. او افراد زیادی را دیده بود که اینطور نبودند. پزشکان معاینهکننده عمو سام هیچ حکمی صادر نکردند (که بعداً اعلام خواهد شد)، اما به نظر ویلفرد میرسید که با روماتیسم، "بیماری قلبی"، سیاتیک، لنگش و از دست دادن بینایی در یک چشم، پاپ وینترز باید با طلسم نویس موفقیت از این دنیا برود.
پزشک معاینهکننده با لحنی دوستانه خطاب به ویلفرد گتوند گفت: «و مشکلت چیه ؟ مستمری میخوای؟» ویلفرد گفت: «فکر کنم حالم خوب بهترین دعانویس شهر است. قرار بوده مشکل قلبی داشته باشم - دیفتری گرفته بودم.» دکتر با خوشرویی گفت: «به اندازه کافی هیکلی به نظر میرسی. کی دیفتری گرفتی؟» «اوه، حدود سه ماه پیش. من در یک اردوی پیشاهنگی در همین نزدیکی اقامت دارم. شاید شما بتوانید به من بگویید که آیا هنوز دویدن و پریدن و انجام کارها برایم اشکالی ندارد یا نه. تقریباً در مورد سفر اول گفتند که بهتر است از پزشک بپرسم. من به بهترین دعانویس شهر هر طلسم حال قبل از سفر اول نمیدویدم یا شیرجه نمیزدم یا کاری از این قبیل.
اما فکر میکنم تا زمانی که اینجا هستم، پرسیدن ضرری ندارد. من نمیتوانستم به شما پولی بدهم چون پنج دلارم را خرج کردم تا آقای وینترز را با کالسکه به اینجا بیاورم.» به نظر میرسید دکتر از این رکگویی پسرانه خیلی خوشش آمده بود. او در حالی که گوشی پزشکیاش را دعا که هنوز در دستش بود به گوشش میگذاشت، گفت: «خب، خواهیم دید که آیا میتوانی بپری، بپری و جست و خیز کنی.» ویلفرد صاف ایستاد، شانههایش را عقب داد و آن طره موی موجدار پایین افتاد. او نمونهای به اندازه کافی خوب دعا از یک پسر به نظر میرسید، قد بلند، لاغر اندام، با حالتی پرانرژی.
دکتر گفت: «دلیلی نمیبینم که چرا نباید چند صد سال با مراقبت دقیق زندگی کنی.» «منظورت این است که هیچ مشکلی نیست؛ من خوبم؟» «تا جایی که من میبینم؛ دعا تو فقط عوارض جانبی داشتی و برای همین مجبور شدی مدتی احتیاط کنی. الان حالت خوبه. حالت خوبه، نه؟» «البته که همینطوره، فقط قول دادم که تا یک ماه سرزنده و پرانرژی نباشم.
اسب تنبل با گامهای معمول او به آرامی میدوید، درشکه قدیمی جیرجیر میکرد و صدای یکنواخت اسب و کالسکه انگار بخشی از سرود آرامشبخش طبیعت در آن صبح خوابآلود تابستانی بود. خیلی زود صدای بوق بم و آهنگینی به گوش رسید و یک ماشین تورینگ قرمز بزرگ، با تزئینات نیکلی درخشان، از یک پیچ بهترین دعانویس شهر گذشت. رانندهای آن را قیدار میراند و در آن مردی مسن و متشخص، یک خانم و یک دختر جوان با موهای طلایی فراوان نشسته بودند. ماشین پلاک جرسی داشت. آنها حتماً صبح زود راه افتاده بودند یا با سرعت زیادی رانندگی کرده بودند که اینقدر زود به صحنه جشن مسابقه بزرگ رسیده بودند.
دختر که حال و هوای روز را داشت و ویلفرد را یک پسر روستایی میدانست، جادو و طلسمات برایش دست تکان طلسم نویس داد و پیشاهنگ بهترین دعانویس شهر بیآبرو کلاهش را هنگام عبور ماشینهای نامرتب خرمدره از سر برداشت. در تریویل، پاپ وینترز پیر منتظر بود و نگرانی آشکار او جادو و طلسمات از رسیدن دوست جوانش، خوشایند ویلفرد نبود. ویلفرد خندید: «فکر میکنی من نمیآم؟» پاپ گفت: طلسم نویس «هیچوقت نمیشود از این جادو و طلسمات بچهها چیزی فهمید.» ویلفرد، پاپ وینترز را با ماشین به کینگستون میبرد. در طلسم بیمارستان بزرگ کینگستون، پزشکان در حال معاینه متقاضیان افزایش حقوق بازنشستگی بودند و شوخطبعی ویلفرد طلسم نویس با ارائه بیماریها به عنوان مدرک تحصیلی، تحت تأثیر قرار گرفت.
این یادآوری شیوا و رقتانگیزی بود از اینکه چگونه پیشکسوتان حمیدیه قدیمی در حال مرگ هستند. برخی از آنها، فلج و ناتوان، بدون همراه، لنگان لنگان به آنجا آمده بودند. ویلفرد از کاری که انجام داده بود خوشحال و مفتخر بود. این یک تغییر خوب بود که واقعاً ارزشش را داشت. او افراد زیادی را دیده بود که اینطور نبودند. پزشکان معاینهکننده عمو سام هیچ حکمی صادر نکردند (که بعداً اعلام خواهد شد)، اما به نظر ویلفرد میرسید که با روماتیسم، "بیماری قلبی"، سیاتیک، لنگش و از دست دادن بینایی در یک چشم، پاپ وینترز باید با طلسم نویس موفقیت از این دنیا برود.
پزشک معاینهکننده با لحنی دوستانه خطاب به ویلفرد گتوند گفت: «و مشکلت چیه ؟ مستمری میخوای؟» ویلفرد گفت: «فکر کنم حالم خوب بهترین دعانویس شهر است. قرار بوده مشکل قلبی داشته باشم - دیفتری گرفته بودم.» دکتر با خوشرویی گفت: «به اندازه کافی هیکلی به نظر میرسی. کی دیفتری گرفتی؟» «اوه، حدود سه ماه پیش. من در یک اردوی پیشاهنگی در همین نزدیکی اقامت دارم. شاید شما بتوانید به من بگویید که آیا هنوز دویدن و پریدن و انجام کارها برایم اشکالی ندارد یا نه. تقریباً در مورد سفر اول گفتند که بهتر است از پزشک بپرسم. من به بهترین دعانویس شهر هر طلسم حال قبل از سفر اول نمیدویدم یا شیرجه نمیزدم یا کاری از این قبیل.
اما فکر میکنم تا زمانی که اینجا هستم، پرسیدن ضرری ندارد. من نمیتوانستم به شما پولی بدهم چون پنج دلارم را خرج کردم تا آقای وینترز را با کالسکه به اینجا بیاورم.» به نظر میرسید دکتر از این رکگویی پسرانه خیلی خوشش آمده بود. او در حالی که گوشی پزشکیاش را دعا که هنوز در دستش بود به گوشش میگذاشت، گفت: «خب، خواهیم دید که آیا میتوانی بپری، بپری و جست و خیز کنی.» ویلفرد صاف ایستاد، شانههایش را عقب داد و آن طره موی موجدار پایین افتاد. او نمونهای به اندازه کافی خوب دعا از یک پسر به نظر میرسید، قد بلند، لاغر اندام، با حالتی پرانرژی.
دکتر گفت: «دلیلی نمیبینم که چرا نباید چند صد سال با مراقبت دقیق زندگی کنی.» «منظورت این است که هیچ مشکلی نیست؛ من خوبم؟» «تا جایی که من میبینم؛ دعا تو فقط عوارض جانبی داشتی و برای همین مجبور شدی مدتی احتیاط کنی. الان حالت خوبه. حالت خوبه، نه؟» «البته که همینطوره، فقط قول دادم که تا یک ماه سرزنده و پرانرژی نباشم.
- ۰ ۰
- ۰ نظر
صدرا