چهارشنبه ۰۶ اسفند ۰۴ | ۱۱:۲۷ ۳ بازديد
که نمیتوانستم پدرو را از سرنوشتش نجات دهم. ۲۶۲ ند گفت: «از این به بعد، آنها قصد دارند قربانیان را ببندند. به نظر میرسد این اولین باری است که کسی با آنها مبارزه میکند جادو و طلسمات و کاهنان پس از این تجربه مرگبار، ریسک نخواهند کرد.» ناکس با پشیمانی گفت: «حیف شد، سم مارس. من هم دوست دارم قبل از مرگم چند تا از تچاها را اقبالیه بکشم. اما اگر مرا ببندند، قطعاً نمیتوانم.» نتیجهی این شاهکار پدرو این بود که کاهنان از بقیهی ما وحشت داشتند. آن شب جادو و طلسمات محل اقامت ما به یک بال کوچک در پشت طلسم نویس کاخ آنها تغییر یافت که به سمت معبد بیرون زده بود.
ارتفاع آن فقط یک طبقه بود و میتوانست با یک درِ محکم و قفلدار کاملاً از ساختمان جادو و طلسمات اصلی جدا شود. آنها شام دعا ما را دادند - ما بهترین دعانویس شهر همیشه به وفور تغذیه میشدیم - و سپس مانع بین ما را بستند. با بررسی این آپارتمان جدید، از اینکه امنیت آن به عنوان یک زندان بسیار کمتر از اقامتگاههای قبلیمان بود، شگفتزده شدم. در واقع، شریفیه پایین آمدن از پنجره به زمین برای هیچکدام از ما اصلاً دردسری نداشت. اما ظاهراً کاهنان بیشتر نگران امنیت خودشان بودند تا امنیت ما، و خطر کمی وجود طلسم داشت که قربانیان بتوانند خیلی دور فرار کنند، حتی اگر موفق میشدند از نگهبانان دروازهها دوری کنند.
۲۶۳ هوا آن شب بسیار خفهکننده و گرما شدید بود - تجربهای جدید برای ما، زیرا شبها را خنک یافته بودیم. نزدیک صبح، قسمتی که در آن محبوس بودیم با حرکتی تهوعآور از این سو به آن سو تکان میخورد و یک تکان باعث شد از روی کاناپهام به روی کف سنگی غلت بزنم. همین که نشستم، هیاهو همانطور که ناگهان شروع شده بود، ناگهان هم فروکش کرد. پاول در حالی که نقاب چراغ برق را برمیداشت، فریاد زد: «زلزله! جای تعجب است که ساختمان روی سرمان خراب نشد.» از چاکا پرسیدم: «آیا اینجا زلزله زیاد اتفاق آبیک میافتد؟» سرش را تکان داد.
او گفت: «معمول نیست؛ اما تقریباً یک بار در زندگی دچار لرزشهای کوچک میشویم؛ البته هیچوقت به این بدی نیست.» ۲۶۴ صبح روز بعد، خورشید طلسم نویس به آرامی همیشه میتابید و وقتی بیرون آمدیم، بهترین دعانویس شهر متوجه شدیم که خسارت کمی به دره وارد شده است. اما مردم از این اتفاق به شدت نگران شده بودند و به خصوص کاهنان، به دلایلی نامعلوم، در ترس و اضطراب زیادی بودند. آنها با هیجان با هم صحبت میکردند و مرتباً به آما پیام میفرستادند و از تلفن استفاده نمیکردند، زیرا میترسیدند که ما صدایشان را دعا بشنویم. من و چاکا با این گمان که پاول گرفتاریهای بیشتری در پیش دارد، تصمیم گرفتیم امروز رفقایمان را تنها نگذاریم، الوند بلکه بمانیم و روند وقایع را زیر نظر داشته باشیم.
روز قبل، همگی در یافتن اموالمان ناموفق بودیم و حالا عاقلانه دیدیم که جستجو را به زمان دیگری موکول کنیم. ۲۶۵ فصل بیست و دوم ما با خطری مرگبار روبرو هستیم ظهر، آما ما سه بهترین دعانویس شهر نفر را دنبالمان فرستاد و وقتی به آلاچیقش رسیدیم، طلسم نویس او را رنگپریده و پریشان یافتیم. او گفت: «خدای خورشید از قوم من خشمگین است، زیرا قربانی قادرآباد دیروز خشونتآمیز بود و سه کاهن طلسم وفادار را نابود کرد. قربانی جدیدی برای آرام کردن خدای وحشتناکی که بر آسمانها و زمین حکومت میکند، فراخوانده شده است.» جادو و طلسمات مات و مبهوت به او خیره شدیم. با لحنی جدی گفتم: «خدای خورشید از این خشمگین است که تو یک غریبهی درمانده را که خدایی بسیار بزرگتر از خورشید تو را میپرستید، برایش قربانی کردی.
گوش کن، آما: اگر رفقای بیشتری از بهترین دعانویس شهر ما قربانی شوند، آسیب بسیار بیشتری به تچا خواهد رسید.» لحظهای با ترس به من نگاه کرد؛ سپس طلسم شیرینترین لبخندش چهرهی دوستداشتنیاش را پوشاند. ۲۶۶ او گفت: «سامستیل، تچاها هزاران سال برای خدای بزرگ خورشید قربانی کردهاند طلسم نویس و او در عوض ملت را مرفه و شاد نگه داشته است. هیچ قدرتی با قدرت خورشید باشکوه برابری نمیکند و تچاها فرزندان مورد لطف طلسم نویس او هستند.» صدایش کمی نرمتر شد و اضافه کرد: «دوستان، اگر میتوانستم به شما لطف کنم، رفقایتان را به قربانی نمیفرستادم؛ اما قوانین سرزمین من و حسادت خدای بزرگمان به من اجازه نمیدهد که آنها را نجات دهم.
ارتفاع آن فقط یک طبقه بود و میتوانست با یک درِ محکم و قفلدار کاملاً از ساختمان جادو و طلسمات اصلی جدا شود. آنها شام دعا ما را دادند - ما بهترین دعانویس شهر همیشه به وفور تغذیه میشدیم - و سپس مانع بین ما را بستند. با بررسی این آپارتمان جدید، از اینکه امنیت آن به عنوان یک زندان بسیار کمتر از اقامتگاههای قبلیمان بود، شگفتزده شدم. در واقع، شریفیه پایین آمدن از پنجره به زمین برای هیچکدام از ما اصلاً دردسری نداشت. اما ظاهراً کاهنان بیشتر نگران امنیت خودشان بودند تا امنیت ما، و خطر کمی وجود طلسم داشت که قربانیان بتوانند خیلی دور فرار کنند، حتی اگر موفق میشدند از نگهبانان دروازهها دوری کنند.
۲۶۳ هوا آن شب بسیار خفهکننده و گرما شدید بود - تجربهای جدید برای ما، زیرا شبها را خنک یافته بودیم. نزدیک صبح، قسمتی که در آن محبوس بودیم با حرکتی تهوعآور از این سو به آن سو تکان میخورد و یک تکان باعث شد از روی کاناپهام به روی کف سنگی غلت بزنم. همین که نشستم، هیاهو همانطور که ناگهان شروع شده بود، ناگهان هم فروکش کرد. پاول در حالی که نقاب چراغ برق را برمیداشت، فریاد زد: «زلزله! جای تعجب است که ساختمان روی سرمان خراب نشد.» از چاکا پرسیدم: «آیا اینجا زلزله زیاد اتفاق آبیک میافتد؟» سرش را تکان داد.
او گفت: «معمول نیست؛ اما تقریباً یک بار در زندگی دچار لرزشهای کوچک میشویم؛ البته هیچوقت به این بدی نیست.» ۲۶۴ صبح روز بعد، خورشید طلسم نویس به آرامی همیشه میتابید و وقتی بیرون آمدیم، بهترین دعانویس شهر متوجه شدیم که خسارت کمی به دره وارد شده است. اما مردم از این اتفاق به شدت نگران شده بودند و به خصوص کاهنان، به دلایلی نامعلوم، در ترس و اضطراب زیادی بودند. آنها با هیجان با هم صحبت میکردند و مرتباً به آما پیام میفرستادند و از تلفن استفاده نمیکردند، زیرا میترسیدند که ما صدایشان را دعا بشنویم. من و چاکا با این گمان که پاول گرفتاریهای بیشتری در پیش دارد، تصمیم گرفتیم امروز رفقایمان را تنها نگذاریم، الوند بلکه بمانیم و روند وقایع را زیر نظر داشته باشیم.
روز قبل، همگی در یافتن اموالمان ناموفق بودیم و حالا عاقلانه دیدیم که جستجو را به زمان دیگری موکول کنیم. ۲۶۵ فصل بیست و دوم ما با خطری مرگبار روبرو هستیم ظهر، آما ما سه بهترین دعانویس شهر نفر را دنبالمان فرستاد و وقتی به آلاچیقش رسیدیم، طلسم نویس او را رنگپریده و پریشان یافتیم. او گفت: «خدای خورشید از قوم من خشمگین است، زیرا قربانی قادرآباد دیروز خشونتآمیز بود و سه کاهن طلسم وفادار را نابود کرد. قربانی جدیدی برای آرام کردن خدای وحشتناکی که بر آسمانها و زمین حکومت میکند، فراخوانده شده است.» جادو و طلسمات مات و مبهوت به او خیره شدیم. با لحنی جدی گفتم: «خدای خورشید از این خشمگین است که تو یک غریبهی درمانده را که خدایی بسیار بزرگتر از خورشید تو را میپرستید، برایش قربانی کردی.
گوش کن، آما: اگر رفقای بیشتری از بهترین دعانویس شهر ما قربانی شوند، آسیب بسیار بیشتری به تچا خواهد رسید.» لحظهای با ترس به من نگاه کرد؛ سپس طلسم شیرینترین لبخندش چهرهی دوستداشتنیاش را پوشاند. ۲۶۶ او گفت: «سامستیل، تچاها هزاران سال برای خدای بزرگ خورشید قربانی کردهاند طلسم نویس و او در عوض ملت را مرفه و شاد نگه داشته است. هیچ قدرتی با قدرت خورشید باشکوه برابری نمیکند و تچاها فرزندان مورد لطف طلسم نویس او هستند.» صدایش کمی نرمتر شد و اضافه کرد: «دوستان، اگر میتوانستم به شما لطف کنم، رفقایتان را به قربانی نمیفرستادم؛ اما قوانین سرزمین من و حسادت خدای بزرگمان به من اجازه نمیدهد که آنها را نجات دهم.
- ۰ ۰
- ۰ نظر
صدرا