چهارشنبه ۲۱ مرداد ۰۵ | ۱۸:۱۰ ۱۱ بازديد
داد و فریاد زد: «ولم کن، ولش کن! من همه رمال چیز را در نسخ خطی مورد بچهات میدانم - که هرگز نمیتوانی بزرگش کنی - دعا که فاسد است چون پدرش یک بیماری کثیف دارد که از یک زن صومعه سرا خیابانی گرفته است!» او دیگر نتوانست ادامه دهد. جیغ دیوانهواری از هنریت حرفش را قطع کرد. آن سه نفر ابجد وحشتزده برگشتند و درست به موقع دیدند که او در طلسم حالی که تشنج کرده جادو دعانویس بود، روی زمین افتاد. جورج فریاد زد: «خدای من!» به سمت او پرید و سعی کرد او را بلند کند، اما طلسم جورج
از او عقبنشینی کرد جفر و با حرکتی حاکی از فرشته انزجار، نفرت، و وحشت عمیق، جورج را از خود راند. جورج مثل یک تعویذ دیوانه فریاد زد: «به من دست نزن! به من دست نزن!» فصل پنجم مادام دوپون بیهوده تلاش میکرد عروسش را جادو سیاه کنترل کند. هنریت از خود بیخود شده بود، طلسمات دستپاچه شده بود، نمیتوانست وادارش کند به حرف کسی گوش دهد. او به اتاق دیگر دوید و وقتی زن مسنتر دنبالش رفت، جیغ زد و خواست تنهایش بگذارد. بعد از آن، به اتاق خودش فرار کرد و خودش را در آن حبس کرد و جورج
و مادرش ساعتها با حواسپرتی منتظر ماندند تا هنریت علامتی بدهد. شاید خودش را بکشد؟ مادام دوپونت از ترس اینکه عبادت کردن مادر متون کهن در حالت جنون به فرزندش آسیبی برساند، رحیم آباد مراقب در اتاق کودک بود. پرستار وقتی عواقب خشم و عصبانیتش را دید، با شرمندگی از آنجا دور شد. وقتی وسایلش را جمع کرد، اعتماد علوم غریبه به نفسش را بازیافته بود. او پانصد دلارش را میخواست؛ همچنین دستمزد و کرایه قطارش را میخواست. آنها را فوراً میخواست و تا وقتی که آنها را نمیگرفت، آنجا را ترک نمیکرد. جورج و مادرش، در میان تمام رنج و عذاب شیاطین روحیشان،
مجبور بودند صحنهی حاجت گرفتن منزجرکنندهای را توسل با این زن خشن و عصبانی تجربه دعا نویسی کنند. آنها چنین مبلغی پول در خانه نداشتند و پرستار از پذیرفتن چک خودداری کرد. او چیزی در مورد چک نمیدانست. آنقدر کاغذ بود و ممکن بود حقهای باشد که آنها او طلسم نویس را به شیاطین بازی گرفته بودند. او مدام فرمول قدیمی خود را تکرار میکرد: «من چیزی جز یک زن روستایی شماره ملا فقیر نیستم.» و همچنین به این وعده که روز بعد پول را دریافت خواهد کرد، راضی نمیشد. به نظر میرسید که میترسد اجنه غیر مسلمان اگر خانه را ترک کند، ادعای خود را
رها کند. بنابراین سرانجام جورج حواسپرت به سرعت بیرون رفت و پول نقد آستانه اشرفیه را از چند تاجر در دین محله گرفت. زن راه افتاد. شیطانی دعا آنها از او خواستند که رسید تمام مطالبات را به طور کامل امضا کند و سعی کردند خود را متقاعد کنند که لوشان این کار آنها را در امان نگه میدارد؛ اما در دلشان دعا هیچ اعتقاد واقعی به امنیت نداشتند. امضای زن یا قول و قرارش در برابر طمع شوهر و بستگانش چه بود؟ او همیشه راز وحشتناکی را پیش روی آنها نگه میداشت و بنابراین اعمال صالح آنها زیر سایهی اخاذی احتمالی
زندگی میکردند. بعداً در همان روز، دعانویس هنریت به دنبال ارواح مادر شوهرش فرستاد. رنگش پریده بود، چشمانش از گریه متورم شده بود و با صدایی گرفته از هق هق گریه صحبت میکرد. آرزو داشت فوراً به خانه پدرش برگردد و ژروز کوچک را با خود ببرد. مادام دوپونت از این پیشنهاد وحشتزده فریاد زد و استدلال و التماس و گریه کرد - اما هیچکدام دعانویس فایدهای نداشت. دخترک بیحرکت بود. او زیر سقف شوهرش دعانویس نمیماند و فرزندش را با خود میبرد. فرشتگان این حق او بود و هیچکس نمیتوانست او را رد کند. نوزاد ساعتها گریه کرده بود،
اما طلسم این هیچ فرقی نمیکرد. هنریت اصرار دعا داشت که فوراً تاکسی خبر شود. بنابراین او به خانهی آقای لوش برگشت و داستان هولناک را برایش تعریف کرد. او هرگز در تمام عمرش چنین موضوعاتی را با کسی در میان نگذاشته بود، اما حالا که آشفته شده بود، همه چیز را برای پدرش جادو سیاه تعریف کرد. همانطور که جورج به پزشک گفته بود، آقای لوش فردی تندخو احضار و خشن بود. با شنیدن این خبر، و با دیدن رنج دخترش، تقریباً از خود بیخود شد. صورتش سرخ شد، رگهای پیشانیاش نمایان شد؛ لرزهای بر اندامش افتاد. او اعلام کرد
که جورج را خواهد کشت - کار دیگری از دستش برنمیآمد. چنین رذلی نباید زنده بماند. تلاشی که هنریت برای مهار او کیمیاگری انجام داد، تأثیر موکل جن آرامشبخشی بر خودش داشت. با وجود تلخی و خشم، او نمیخواست جورج کشته شود. او به پدرش
از او عقبنشینی کرد جفر و با حرکتی حاکی از فرشته انزجار، نفرت، و وحشت عمیق، جورج را از خود راند. جورج مثل یک تعویذ دیوانه فریاد زد: «به من دست نزن! به من دست نزن!» فصل پنجم مادام دوپون بیهوده تلاش میکرد عروسش را جادو سیاه کنترل کند. هنریت از خود بیخود شده بود، طلسمات دستپاچه شده بود، نمیتوانست وادارش کند به حرف کسی گوش دهد. او به اتاق دیگر دوید و وقتی زن مسنتر دنبالش رفت، جیغ زد و خواست تنهایش بگذارد. بعد از آن، به اتاق خودش فرار کرد و خودش را در آن حبس کرد و جورج
و مادرش ساعتها با حواسپرتی منتظر ماندند تا هنریت علامتی بدهد. شاید خودش را بکشد؟ مادام دوپونت از ترس اینکه عبادت کردن مادر متون کهن در حالت جنون به فرزندش آسیبی برساند، رحیم آباد مراقب در اتاق کودک بود. پرستار وقتی عواقب خشم و عصبانیتش را دید، با شرمندگی از آنجا دور شد. وقتی وسایلش را جمع کرد، اعتماد علوم غریبه به نفسش را بازیافته بود. او پانصد دلارش را میخواست؛ همچنین دستمزد و کرایه قطارش را میخواست. آنها را فوراً میخواست و تا وقتی که آنها را نمیگرفت، آنجا را ترک نمیکرد. جورج و مادرش، در میان تمام رنج و عذاب شیاطین روحیشان،
مجبور بودند صحنهی حاجت گرفتن منزجرکنندهای را توسل با این زن خشن و عصبانی تجربه دعا نویسی کنند. آنها چنین مبلغی پول در خانه نداشتند و پرستار از پذیرفتن چک خودداری کرد. او چیزی در مورد چک نمیدانست. آنقدر کاغذ بود و ممکن بود حقهای باشد که آنها او طلسم نویس را به شیاطین بازی گرفته بودند. او مدام فرمول قدیمی خود را تکرار میکرد: «من چیزی جز یک زن روستایی شماره ملا فقیر نیستم.» و همچنین به این وعده که روز بعد پول را دریافت خواهد کرد، راضی نمیشد. به نظر میرسید که میترسد اجنه غیر مسلمان اگر خانه را ترک کند، ادعای خود را
رها کند. بنابراین سرانجام جورج حواسپرت به سرعت بیرون رفت و پول نقد آستانه اشرفیه را از چند تاجر در دین محله گرفت. زن راه افتاد. شیطانی دعا آنها از او خواستند که رسید تمام مطالبات را به طور کامل امضا کند و سعی کردند خود را متقاعد کنند که لوشان این کار آنها را در امان نگه میدارد؛ اما در دلشان دعا هیچ اعتقاد واقعی به امنیت نداشتند. امضای زن یا قول و قرارش در برابر طمع شوهر و بستگانش چه بود؟ او همیشه راز وحشتناکی را پیش روی آنها نگه میداشت و بنابراین اعمال صالح آنها زیر سایهی اخاذی احتمالی
زندگی میکردند. بعداً در همان روز، دعانویس هنریت به دنبال ارواح مادر شوهرش فرستاد. رنگش پریده بود، چشمانش از گریه متورم شده بود و با صدایی گرفته از هق هق گریه صحبت میکرد. آرزو داشت فوراً به خانه پدرش برگردد و ژروز کوچک را با خود ببرد. مادام دوپونت از این پیشنهاد وحشتزده فریاد زد و استدلال و التماس و گریه کرد - اما هیچکدام دعانویس فایدهای نداشت. دخترک بیحرکت بود. او زیر سقف شوهرش دعانویس نمیماند و فرزندش را با خود میبرد. فرشتگان این حق او بود و هیچکس نمیتوانست او را رد کند. نوزاد ساعتها گریه کرده بود،
اما طلسم این هیچ فرقی نمیکرد. هنریت اصرار دعا داشت که فوراً تاکسی خبر شود. بنابراین او به خانهی آقای لوش برگشت و داستان هولناک را برایش تعریف کرد. او هرگز در تمام عمرش چنین موضوعاتی را با کسی در میان نگذاشته بود، اما حالا که آشفته شده بود، همه چیز را برای پدرش جادو سیاه تعریف کرد. همانطور که جورج به پزشک گفته بود، آقای لوش فردی تندخو احضار و خشن بود. با شنیدن این خبر، و با دیدن رنج دخترش، تقریباً از خود بیخود شد. صورتش سرخ شد، رگهای پیشانیاش نمایان شد؛ لرزهای بر اندامش افتاد. او اعلام کرد
که جورج را خواهد کشت - کار دیگری از دستش برنمیآمد. چنین رذلی نباید زنده بماند. تلاشی که هنریت برای مهار او کیمیاگری انجام داد، تأثیر موکل جن آرامشبخشی بر خودش داشت. با وجود تلخی و خشم، او نمیخواست جورج کشته شود. او به پدرش
آموزش گامبهگام دعانویس خوانسار بههمراه راهکار عملی