یکشنبه ۲۵ مرداد ۰۵ | ۱۲:۳۵ ۱۰ بازديد
نظر نمیرسد که از تلاش کردن هم دست بکشیم.» استل به پنجره کنار او آمد. صحنهای که به سرعت در حال تغییر فرشته بود، نفسش را بند آورد. دیگر تشخیص شب از روز ممکن نبود. یک نوار لرزان که ابتدا به سمت راست و سپس به سمت چپ حرکت میکرد، محل تابش خورشید را در آسمان مقدس نشان میداد. او پرسید: «چه چیزی باعث میشود خورشید اینقدر علوم غریبه تکان بخورد؟» آرتور با بیخیالی توضیح داد: «از خط اردستان استوا به شمال و جنوب حرکت میکنیم. وقتی در جنوبیترین نقطه - سمت چپ - باشد، همیشه برف روی زمین است. وقتی
در راستترین نقطه باشد، تابستان است. میبینی چقدر سرسبز است؟» مشاهده چند گلدشت لحظه ای، گفته او را تایید کرد. آرتور با تأمل نماز خواندن اظهار داشت: «به شیاطین نظر من، حدود پانزده ثانیه طول میکشد تا خورشید سفر رفت و برگشت خود را از شیاطین شمالیترین نقطه به جنوبیترین نقطه انجام دهد.» همزاد نبضش را حس کرد. «میدونی ضربان طبیعی قلب چقدره؟ ما میتونیم زمان رو از این دامنه طریق تخمین بزنیم. احضار البته یه ساعت هم از کار میافته.» «چرا ساعتت ترکید—و ساعت دیگه؟» آرتور پرسید: «به جلو رفتن در زمان، ساعت را دین باز میکند، اینطور نیست؟» «البته،
از این هم برمیآید که وقتی آن را رمل به عقب در زمان میبرید، کوک میشود. وقتی آن را خیلی به عقب ابطال کردن جادو میبرید، آنقدر محکم کوکش میکنید که فنرش میشکند مذهب و تکهتکه میشود.» لحظهای مکث کرد، انگشتانش را روی نبضش گذاشت. «بله، حدود پانزده ثانیه طول میکشد تا هر چهار فصل بگذرد. این یعنی ما داریم حدود چهار سال در ارواح دقیقه به عقب طلسم برمیگردیم. اگر با همین سرعت یک ساعت دیگر پیش برویم، به زمان شمالیها برمیگردیم و میتوانیم بگوییم که آیا آنها بالاخره آمریکا را کشف کردهاند یا نه.» استل گفت: «عجیبه که هیچ صدایی
نمیشنویم.» او تا حدودی آرامش آرتور را حس حرز کرده بود. «آنقدر سریع میگذرد که اگرچه گوشهایمان آن را میشنوند، دعانویس اما صداها را از هم تفکیک نمیکنیم. اگر توجه کنید، نوعی زمزمه میشنوید. البته خیلی زیر است.» استل گوش داد، اما چیزی نشنید. آرتور گفت: «مهم نیست. احتمالاً کمی بالاتر از آن چیزی است که گوشهایت دعانویس بتوانند بشنوند. خیلی از مردم نمیتوانند صدای جیرجیر خفاش را بشنوند.» استل شیطان فرشتگان گفت: «من هیچوقت نمیتوانستم. در روستا، جایی که من از آن میآیم، دیگران میتوانستند صدای آنها را بشنوند، اما من نمیتوانستم.» مدتی در سکوت ایستادند و تماشا کردند.
استل با فرشتگان نگرانی پرسید: موکل جن «کی خوانسار قرار است تمام کنیم؟ شماره ملا انگار قرار است تا بینهایت ادامه بدهیم.» آرتور به او اطمینان داد: «فکر کنم همینجا بس کنیم. جادو واضح است که هر چه بوده، فقط روی ساختمان خودمان تأثیر گذاشته، وگرنه ساختمان دیگری را هم در دعانویس کنارمان میدیدیم. انگار یک نسخ خطی ایراد یا نقص در سنگی است که ساختمان روی آن قرار دارد. و این فقط متون کهن تا همین جا میتواند درست باشد.» استل لحظهای سکوت کرد. او با حالتی نیمههیجانزده گفت: «وای، من نمیتونم عاقل باشم! این نمیتونه اتفاق بیفته!» آرتور حاجت گرفتن با علوم غریبه لحنی
تند گفت: «تو دیوانه نیستی. تو هم مثل من عاقلی. فقط یه اتفاق عجیب داره میافته. آروم باش. جدول ضربت رو بگو. هرچی میدونی بگو. یه چیز معقول بگو، میفهمی که حالت خوبه. اما الان نترس. بعداً خیلی چیزها هست که آدم رو بترسونه.» لحن شیاطین عبوس و گرفتهی او، استل را نگران کرد. سریع پرسید: تعویذ «از چی میترسی؟» آرتور مختصراً پاسخ داد: «وقت کافی برای نگرانی در مورد اتفاق افتادنش هست.» استل با وحشتی جفر ناگهانی پرسید: «تو... تو که نمیترسی که به قبل از آغاز جهان برگردیم، نه؟» آرتور سرش طلسمات را تکان دعانویس داد. دعانویس فرشتگان
استل در حالی که بر خودش مسلط میشد، آرامتر گفت: «به من بگو. اشکالی ندارد. اما لطفاً به من بگو.» آرتور نگاهی به او انداخت. دعا رنگپریده بود، اما بیش از آنچه آرتور انتظار داشت، در عبادت کردن چهرهاش عزم و اراده وجود داشت. با اکراه گفت: «پس بهت میگم. داریم کمی سریعتر از چیزی که بودیم به عقب برمیگردیم، و به نظر میرسه این شکاف عمیقتر از چیزیه که فکر میکردم. در تقریبیترین تخمین، طلسم الان همه ما هزار سال قبل از کشف آمریکا هستیم، و فکر میکنم نزدیک به سه یا چهار سال. و ما دائماً در حال افزایش
سرعت هستیم. بنابراین، اگرچه من تا جایی طلسم که میتوانم مطمئن هستم که در نهایت جلوی این ریزش را خواهیم پیشینه تاریخی گرفت، اما نمیدانم کجا. مثل شکافی در زمین است که توسط زلزلهای ایجاد شده باشد که ممکن است فقط چند فوت عمق داشته
در راستترین نقطه باشد، تابستان است. میبینی چقدر سرسبز است؟» مشاهده چند گلدشت لحظه ای، گفته او را تایید کرد. آرتور با تأمل نماز خواندن اظهار داشت: «به شیاطین نظر من، حدود پانزده ثانیه طول میکشد تا خورشید سفر رفت و برگشت خود را از شیاطین شمالیترین نقطه به جنوبیترین نقطه انجام دهد.» همزاد نبضش را حس کرد. «میدونی ضربان طبیعی قلب چقدره؟ ما میتونیم زمان رو از این دامنه طریق تخمین بزنیم. احضار البته یه ساعت هم از کار میافته.» «چرا ساعتت ترکید—و ساعت دیگه؟» آرتور پرسید: «به جلو رفتن در زمان، ساعت را دین باز میکند، اینطور نیست؟» «البته،
از این هم برمیآید که وقتی آن را رمل به عقب در زمان میبرید، کوک میشود. وقتی آن را خیلی به عقب ابطال کردن جادو میبرید، آنقدر محکم کوکش میکنید که فنرش میشکند مذهب و تکهتکه میشود.» لحظهای مکث کرد، انگشتانش را روی نبضش گذاشت. «بله، حدود پانزده ثانیه طول میکشد تا هر چهار فصل بگذرد. این یعنی ما داریم حدود چهار سال در ارواح دقیقه به عقب طلسم برمیگردیم. اگر با همین سرعت یک ساعت دیگر پیش برویم، به زمان شمالیها برمیگردیم و میتوانیم بگوییم که آیا آنها بالاخره آمریکا را کشف کردهاند یا نه.» استل گفت: «عجیبه که هیچ صدایی
نمیشنویم.» او تا حدودی آرامش آرتور را حس حرز کرده بود. «آنقدر سریع میگذرد که اگرچه گوشهایمان آن را میشنوند، دعانویس اما صداها را از هم تفکیک نمیکنیم. اگر توجه کنید، نوعی زمزمه میشنوید. البته خیلی زیر است.» استل گوش داد، اما چیزی نشنید. آرتور گفت: «مهم نیست. احتمالاً کمی بالاتر از آن چیزی است که گوشهایت دعانویس بتوانند بشنوند. خیلی از مردم نمیتوانند صدای جیرجیر خفاش را بشنوند.» استل شیطان فرشتگان گفت: «من هیچوقت نمیتوانستم. در روستا، جایی که من از آن میآیم، دیگران میتوانستند صدای آنها را بشنوند، اما من نمیتوانستم.» مدتی در سکوت ایستادند و تماشا کردند.
استل با فرشتگان نگرانی پرسید: موکل جن «کی خوانسار قرار است تمام کنیم؟ شماره ملا انگار قرار است تا بینهایت ادامه بدهیم.» آرتور به او اطمینان داد: «فکر کنم همینجا بس کنیم. جادو واضح است که هر چه بوده، فقط روی ساختمان خودمان تأثیر گذاشته، وگرنه ساختمان دیگری را هم در دعانویس کنارمان میدیدیم. انگار یک نسخ خطی ایراد یا نقص در سنگی است که ساختمان روی آن قرار دارد. و این فقط متون کهن تا همین جا میتواند درست باشد.» استل لحظهای سکوت کرد. او با حالتی نیمههیجانزده گفت: «وای، من نمیتونم عاقل باشم! این نمیتونه اتفاق بیفته!» آرتور حاجت گرفتن با علوم غریبه لحنی
تند گفت: «تو دیوانه نیستی. تو هم مثل من عاقلی. فقط یه اتفاق عجیب داره میافته. آروم باش. جدول ضربت رو بگو. هرچی میدونی بگو. یه چیز معقول بگو، میفهمی که حالت خوبه. اما الان نترس. بعداً خیلی چیزها هست که آدم رو بترسونه.» لحن شیاطین عبوس و گرفتهی او، استل را نگران کرد. سریع پرسید: تعویذ «از چی میترسی؟» آرتور مختصراً پاسخ داد: «وقت کافی برای نگرانی در مورد اتفاق افتادنش هست.» استل با وحشتی جفر ناگهانی پرسید: «تو... تو که نمیترسی که به قبل از آغاز جهان برگردیم، نه؟» آرتور سرش طلسمات را تکان دعانویس داد. دعانویس فرشتگان
استل در حالی که بر خودش مسلط میشد، آرامتر گفت: «به من بگو. اشکالی ندارد. اما لطفاً به من بگو.» آرتور نگاهی به او انداخت. دعا رنگپریده بود، اما بیش از آنچه آرتور انتظار داشت، در عبادت کردن چهرهاش عزم و اراده وجود داشت. با اکراه گفت: «پس بهت میگم. داریم کمی سریعتر از چیزی که بودیم به عقب برمیگردیم، و به نظر میرسه این شکاف عمیقتر از چیزیه که فکر میکردم. در تقریبیترین تخمین، طلسم الان همه ما هزار سال قبل از کشف آمریکا هستیم، و فکر میکنم نزدیک به سه یا چهار سال. و ما دائماً در حال افزایش
سرعت هستیم. بنابراین، اگرچه من تا جایی طلسم که میتوانم مطمئن هستم که در نهایت جلوی این ریزش را خواهیم پیشینه تاریخی گرفت، اما نمیدانم کجا. مثل شکافی در زمین است که توسط زلزلهای ایجاد شده باشد که ممکن است فقط چند فوت عمق داشته
آموزش گامبهگام دعانویس خوانسار بههمراه راهکار عملی